زندگی دوست داشتنی نیست , برای فرار از زمان به زبان پناه می آورم , اما باز ناتوان , تنها هستم اما اجازه ی تنها بودن ندارم. زندگی همان پتوی زردیست که در تابستان روی سر کودکی ها می کشاند .عرق , ترس , اضطراب , همیشه یک اتفاق در کمین آن کودک , کلون در بر قفسه ی سینه اش شتابان و بی وقفه کوبیده می شود با شتاب هرچه تمام تر بر در خانه می دود , آب سرد بر سرش می ریزند و کسی نیست , یک چارچوب بی عکس بر سکوی در خانه خاک گرفته , کودک بر می گردد یک گربه ی سیاه همراهش داخل می گردد , درون خانه پرشده از این گربه های سیاه , هر کدام یک خاطره ی وحشتناک است که جای مشق در دفتر هایش را گرفته , باید دفتر را پنهان کند اما می ترسد , نکند یکی از آن گربه ها آن دفتر را بیرون کشد . گربه ها مدام با هم دعوا می کنند زخمی نمی شوند اما اتو برداشته تمام پیچ و خم های مغزی او را به هم می سوزاننددر دالان های تاریک آن پیچ و خم ها تنها مانده و راه مسدود , فریاد می زند فریاد می زند بمبستی از تشنج همه چیز بزرگ جلوه می کند. همه چیز می خواهد او را احاطه کند همچون یک تار عنکبوت بزرگ , سعی می کند در ازدحام تار ها بخوابد. ظاهرا خوابیده , اما در خواب به جای پرواز فریاد می کند روح کودکی ها هم در حصار آن تار عنکبوت باقی مانده .... از خواب بیدار می شود هنوز زیر آن پتوی زرد است , تمام درزهایش را که با تمام قوا فشارداده , دست و پایش قرمز است , لپ های گل انداخته و خیسش و به آرامی از زیر آن همه اضطراب بیرون میکشد , احتیاج به یک آغوش دارد تمام پشتش از ترس می لرزد , با صد ترس اطرافش را جستجو میکند , عروسکش , یک گوشه نشسته و آرام گریه می کند , بهتر می داند به زیر همان پتوی زرد پناه ببرد , و پشت لرزانش را به آغوش زمین بسپارد و با آن درد و دل کند .
پشت چراغ قرمز نفرت انگیز زندگی گیر کرده ام , از پشت صدای بوق میاد , دارم دیونه میشم ! بوق , بو...............................ق , کاش ترمز خالی میکردم بدون توجه به این چراغ قرمز میرفتم در اعماق دیوانگی , در معمای خلقت نوشته شده که باید به من عشق هدیه میکردن , عشق پیشکش , چرا دست از سرم برنمی دارن , هجوم اشباح وحشی , افکار فراری , مردم , جوونا , دخترا , پسرا , علایق , خواسته ها , نیاز ها , دعواها , دوستی ها, تهمت ها , غیبت ها , مرد ها , زن ها , سرد مزاجی ها , بدگمانی ها , یکرنگ نبودن ها , خندیدن های احمقانه , دوری ها , سردی ها, شادی ها , شادی ها خدایا از این اسمم خسته شدم , از این اینترنت لعنتی که خفه قون گرفته , در اصل اینا بهونه اس من از خودم خسته شدم از خودم , خودم , خود خودم , اصلا این خود خودم کی هست ؟ نمی شناسمش , کجایی لعنتی , نامرد , بدادم برس , آهای من لعنتی چرا هیچی نمی گی ازت متنفرم , بدم میاد , مثل یه عنکبوت سیاه , چندشناک چسبیدی گوشه ی من چرا ولم نمی کنی , تنهام بذار , ولم کن برم گورسون , سرم بذارم سقط برم , انگار سرم که گذاشتم برام حلوا قس می کنن ! نمی دونم چی میگم , بو...................................................ق بوق بوق , برین گم شین بیاین از روم برید تا هم شما برید هم من لعنتی راحت بشم . احمق بی شعور بعد از این همه اراجیف , یه چیزی بگو که قابل فهم باشه , هو هو هو چه توقعا , قابل فهم ! هر غلطی دلت می خواد بکن من فقط و فقط دری وری میگم , یه سری حروف وحشی و دمبال هم میندازم رو کاغذ ( روانی پارانوئید ) مرسی ممنون بالاخره جرات کردی یه حرف درس و حسابی رو کاغذ بیاری , چند شخصیتی بدبخت اسکیزوئیدی , بشکن این نقاب حماقت و رو صورتت , شخصیت اصلیت و نشون بده پاشو جیغ بزن بپر وسط کوچه , بلکی ببرند فارابی , وطن اصلیت , بدبخت تو حتی عرضه نداری مانیک باشی , حرف قلمبه سلمبه بزنی , آرایش غلیظ وحشی بکنی , یا حتی یه دوره بی پروائی پیدا کنی تو فقط گوه شاعرانه میخوری و اسم شاعرا را به گند میکشی , تنها یی که باش مشکل خودتت , خسته ای که باش , برو بمیر تا از خستگی در بیای , عاشقی , ... زیادی میخوری , توی عوضی و چه به این لطافتا , حماقتا , عاشق جرات داره تو هم داری , میره کوه میکن , کدوم کوه و کندی؟ دیدی گفتم .... زیادی خوردی , حالا تا کی میخوای بخوری , اینقدر گریه کن تا جونت بالا بیاد هر چی بهت گفتم لایقش بودی , ترکیب اون ریخت نحست و ببرن ..........
و این منم
یک احمق تنها
فضا پر کن بی خاصیت
......
دیگه حوصله ندارم بگم .
----------------------------------------------------------------
الهام گرفته از داستان قلب ها برای چه میلرزند از مانی جاوید ( البته نه از نظر محتوا بلکه از نظر زبان )
نوازش خشن ـ هنوز هم بندگی
من و سکوت و ناله ی همیشگی
ترانه آری
سکوت مبهم است
خدا چرا نمی کند کاری؟
همیشه یک سوال بی جواب!
همیشه یک سوال و یک سوال
صدای گریه ی زمین ـ حزین ـ خاک های گل شده
نقوش خستگی
ردپای دشمن زمین
ترانه های بی سخن
صدای خسته ی خدا ـ چرا؟
خطوط بندگی شکست
خطوط عاشقی ـ چرا؟
زمین بیا به دیدنم
بوسه کن بر این تنم
کی؟ منم ـ توام منی ـ اینچنین گفته اند
منم منم ـ خسته ام از این منی
خسته ام خدا ـ بیا زمین
خزان که آمد به خانه
پنجره ها را بستم _ عکس بهار را گذاشتم در طاقچه
عکس گرفتم با خاطراتم_محو بودم_نفهم بودم
سوز شعله کشید_رماتیسم درونم
پای انتظار علیل شد
بهترینم تو رفته بودی در بهار
من مانده بودم در انتظار
سوز بود و پتو نبود_لبخندی هم از تو به یادگار نبود
درد بود_ عشق بود_بی خیال مشکلی نبود
به خود که آمدم ,آن عکس هم دیگر نبود
شاید که اصلا نبود
یا که رویای شادی در خواب بود
بهار می آید
و من دوباره می خندم
طبیعتم , عشق را می بلعم
و من برای لحظه ای بی ماوا
به ردپای کوی یار می گردم
خزان- چو یک خواب- به یک آن- بی رنگ می گردد
کبوتر اسیردل- برای لحظه ای- به آشیانه آرام می گردد
برگ های زرد غربتم خاک می گردد
و من در آن همه شکوه غرق در یار می گردم
دوباره زنده ام زمان
زمین به دور عشق من حسودوار می گردد
به خاطر عزیز یار آسمان هم آرام می گردد
و من چه کودکانه خام می گردم
باز خزان می شوم - دوباره می خندم
شب چراغانی _ آئینه ای مگو
بی داد میکشد دل
یک چراغ از همه روشن تر_ آتشین از انتظار حضور
دو چشمه ی بی قرار_ خنکای این انتظار
ماه در سایه ای از خسوف
وسعت آسمان محدود
سر به تعظیم این همه شکوه
آسمان می داند
بغض دارد _ نمی بارد
مات مانده در سکوت
خیالش پریشان _ با دو چشم مضطرب
خدا بغضم چرا نمی بارد
از سایه چرا پرده نمی گشاید
ای مهربان مونس تنهای بی هیچ گله و شکایتی , باید بگم چون داره مخم میترکه , هر چقدر سعی کردم یه آهنگی پیدا کنم که کمتر سرت و درد بیارم نتونستم سرم داره میترکه ,احتیاج به یه آبیاری اساسی مزارع خشکیده ی دلم دارم اما نمی تونم , آخه من و به اشتباه تهمت شادی و خوبی بهم زدن , در صورتی که سر تا پام گناهم و نیازمند ترحمم , تو را هم اسیر خودم کردم . اما تو هیچی نمی گی کاشکی زبون داشتی , باهام حرف میزدی , کاشکی میتونستم حرف بزنم , الان دارم احساس میکنم چنگکک انداختن تمام ماخلق ا... و دارن فشار میدن , میدونی انسان بودن بزرگترین اشتباه بشریت و عاشق بودن که دیگه بخشیدنی نیست . هر کی با این دوتا عنوان باید از دم داد زیر گیوتین و زمین خدا را پاک کرد از این دوتا حماقت بزرگ , میدونم الان خیلی از دسم عصبانی , میدونم دارم ناشکریهای بزرگی می کنم , اما تاوان این دو نعمت دیگه داره خوردم میکنه , میدونم که منم میرم مثل خیلی های دیگه که داغ تر از من بودن و رفتن و هیچکی نفهمید که رفتن, امیدوارم حداقل اونا صاحب عشقشون فهمیده باشه و بعد رفته باشن, امیدوارم! تو صاف و ساده , درسته تصنعی ولی مهم اینه که هستی بی هیچ ادعای از بودن , منم که هر روز و شب تو را باز میکنم و با قلمم شکنجت میدم ,آخه هر کی ندونه خودم که میدونم چرت محضن همشون , گاهی با خودم فکر میکنم بخش روان پزشکی چه جای امنی , میتونی هر وقت دلت خواست جیغ بزنی , گریه کنی , بخندی , برقصی , آزاد باشی حداقل تا یه مدتی کاریت ندارن میگن طبیعی این که آدم طبیعی نیس , خلا صه یه جورای از 70 دولت آزادی , اما نه اونجام تا میبینی سر کله یه دیونه سفید پوش پیدا میشه , احمق فقط سرش تو پرونداس و مینویسه , آخه یکی هم نیس که بگه , احمق درس دیونه اس اما آدم احتیاج به محبت داره , مطمئن باش بهتر از من و تو میفهمه , اما خودمونیم بی انصافی کردم دیگه همشون که اینجور نیسن . ببخشید قاطی کردم نمی دونم چی میگم , اصلا کجا بودیم ؟ هیچ جا آخه تو کی حرف درس و پیمونی میزدی که حالا باشه , خودمونیم هر کی ندونه من که میدونم . میدونم حرف راس که جواب نداره تسلیم بابا. آخیش یکمی احساس سبکی میکنم چرت و پرت برا من که مسکن خوبی البته برگه ویزیت از شماس باید ببخشید از این مزاحمت های پی در پی ما .
که همچنان هستم .....
زندگی فصل حزینی از آرزوها در گردبادی از توهمات ,انگار که ناچاری اگر دل به آرزوئی سپردی , عقلت را در گرداگرد توهمی گم میکنی . در هر چرخ این گرد باد امیدی هست و صدها اندوه , جان می بازی و جان می گیری . در گرد باد دیگر تصمیم با خود تو نیست , که اراده به ایستادن بکنی یا که بچرخی . چرخاچرخیست بین تو و روزگار یک توقف از صحنه بیرونت میکند . و شاید به آزادی برسی آنگاه که غلط گیر زمان نام تو را در لیست حذفی ها قرار داد .بعد با خود مرور میکنی که آمدی و یکسری واحدهایی را با جبر حماقت پاس کردی و دروسی را به انتخاب سادگی حذف کردی و خرسند بودی که آزادی و عده ای هم در حباب پوشالی یا به تو خندیدند یا به خود نهیب رفتند . اما مهم نیست , مهم نبود , اهم جای دیگری بود , غافل بودیم و زنگار انگاشتیم و آن را زدودیم . عاری شدیم , خالی شدیم , باد ما را به هر سو که اراده کرد انداخت , کاش که در کوهی پناهمان می داد , تیشه ای برایمان میتراشید شاید که خوش می نشستیم , به یاد فرها د و لحظه ای مشق عشق می کردیم با نامی از فرهاد.


