تبليغاتX
قاصدک
قاصدک

ستاره های کودکیم

دگر بار

در آسمان مهر تو سوسو زدند

و چکاوکی کوچک در قلبم

ترانه ای کهن را زمزمه کرد

در کنار تو چه آشناست طراوت باران

بخند عسل بانو

که تا سپیده ابرها به کوهستان رسیده اند

و نوازش میدهد گوشهایمان را

ملودی نسیم در میان شاخساران

خاطرات همیشه با ما هستند و گذر زمان آنها را به ما نزدیکتر. این ترانه خاطره ای عزیز هست برای من که همیشه حفظش میکنم


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 20:29 توسط ک.م| |
روز دختران مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 6:19 توسط ک.م| |

 

بیا 

     از این تکرار های بیهوده

که نوت های جان را فرسوده

قدری رها شویم

با هم باشیم دمی را

و در کمان رنگ رنگ خاطره ها

بی رنگی را کنیم شالوده

بیا

      با لمس نگاههای پری واره

که نفس های دل را میکند آواره

بر هم بپاشیم

و تابلوی عشقی را کنیم نگین خاطره

 

بیا تا بودنمان را با هم باشیم

.......با هم باشیم

....با هم



و کاش به همین سادگی که کلمه ها رو کنار هم قرار میدهیم می تونستیم کنار هم باشیم.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:54 توسط ک.م| |
وقتی مجبور به دونستن مطلبی می شی که طبیعتا نباید بدونی خیلی آسیب می بینی.

وقتی ناچاری در راه اون دونسته قدم برداری تو هر قدم می شکنی ولی با امید نتیجه قدم بعدی رو بر میداری.

و وقتی فقط باید بدونی و قدم برداری دیگه از اطراف جدا می شی.

.

.

.

امیدوارم هیچ وقت هیچ کس متهم  به دو نستن اونچه که تعلقی به اون نداره نشه.

ولی اگر شد راه رو درست بره.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 0:40 توسط ک.م| |

امروز باز نشستم لب پنجره ی خاطراتم

پنجره بسته بود

عطر اون تک شاخه ی گل سرخ

هنوز تازه بود

روی گونه هاش قطرهای شبنم

به یاد خاک نشسته بود

هنوز ماه درون سایه ای

در انتظار لحظه های پرشکوه زندگی

وتیرگی نشسته بود


وشب رسید

ردپای یک نگاه کودکی مانده بود در آسمان

ظلمتی انتهای آن

ناگهان چشمکی

جشن باشکوهی از ستاره ها

پیشکشی برای ماه طرح بسته بود


و صبح تازه ای دمید

نور –روشنی-سپید

هنوز زنده بود-زندگی

و کودکی پشت پنجره هنوز هم نشسته بود

وپنجره همچنان بسته بود

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:37 توسط ک.م| |

روزیُ روزی من این است

تو آرام می شوی

گرمای درونم را می ستانی

غرق در شادی می شوی

نشسته ای در کمین لحظه های بی ثمرم

تپش های بی حضورم را می شماری

و در غرقه ی زندانم سرور سر می دهی

روزی بی جواب تکلیفم می کنی

و من نعره می زنم چه آمدم؟ پس چرا رفتنی؟

درکم را به ابد هدیه می کنم!

وجودم به نیستی می ستانی

آن روز چه روزیست

که من را بی تکامل تباه میکنی

و آن چه روز بود که بی اراده شلاقم کردی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:27 توسط ک.م| |
سلام به کی سلام نمی دونم شاید به خودم سلام به شادی به کبری به قاصدک به آرزوها شاید به هر کسی سلام که  دنبال یه قاصدک گمشده ای میگرده و بر حسب اتفاق گذرش به اینجا  می افته شایدم به احساس سلام به بچگیها که قشنگ نبود سلام و احتمالا به همشون سلام اصلا مهم نیس ریادی گفتم فقط سلام

این روزا شایدم این ماهها شایدم این سالا نه اصلا این ۲۳ سال درگیرم با خودم با دنیا با خواسته ها با برآورده نشدنا با چرا ها با بایدها که با زور باید سر به نبایدیشون تسلیم کنی وقتی بایدن! درگیرم با خودم با دلم با اینکه اصلا و خدا چرا دل را آفرید؟دارم پرت و پلا میگم اصلا دلم می خواد که بگم دفتر چه خاطرات خودمه هر چی دلم بخواد میگم سرم درد میکنه اعصابم درگیره؛ مثلا الان کلی درس دارم اما نشستم اینجا جفنگیات ذهنیم و قلم می زنم . زندگی خوبه؟ من شادم؟ نه نیستم لا اقل امروز نیستم ناراحتم چون ناراحتی آفرینم من عاشقم اما آزاد نیستم عشق می ورزم اما انگار آزادی نمی دم اسمم شادیه اما انگار بهتر بود غمینه می بود چون ظاهرا من نمی تونم به کسانی که دوستشون دارم به عزیزترینم شادی بدم من یه غلط بزرگم به اسم شادی این غلط بزرگ راحت می خنده راحت گریه میکنه  آروم اشک می ریزه اما آروم نیس دلش می خواد فریاد بزنه فریاد باید این غلط بزرگ و بگیرن و تو فارابی ( بیمارستان روانی اصفهان) بستری کنن و بهناز و مرخص چون جای بهناز اونجا نیس جای من اونجاست بلکی ملتی از دسم راحت بشن  .

دیگه برم شاید بخوابم مثلا فردا کنفرانس اختلالات خلقی و دارم و هیچی نخوندم .

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:14 توسط ک.م| |

من و باران

من و ستاره های خاموش

نشسته در آبی نیلگون

پیوسته از ماه و شب و مهتاب می خوانیم

من و بهار

من و شکوفه ها نشسته در کنار زندگی

تو را حقیقت و خدای عاشقی می نامیم

من و صدای خستگی

من و سکوت

ندیده می شویم- بی تفاوتیم!می رویم!

این حقیقت است – تلخی و شکستگی

من و زخم های باز- کودکی

من و قطره های اشک- لحظه های رنگ رنگ زندگی

صادقانه ایستاده ایم- ما عاشقیم

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:33 توسط ک.م| |
به رسم عادت برای رهایی از مشغولیات ذهنیم دست به دامن حضرت حافظ شدم و این شد:

خوشا دلی که مدام ار پی نظر نرود                            به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردم  اولی                             ولی چگونه مگس  از پی شکر نرود

سواددیده غمدیده ام به اشک مشوی                       که نقش خال توام هرگز از نظر   نرود

زمن چو باد صبا بوی خود دریغ مدار                            چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی                           که هیچ کار ز پیشت بدین هنر  نرود

سیاه نامه تر ازخود کسی نمی بینم                         چگونه چون دو قلمم دوددل به سرنرود

نکن به چشم حقارت نگاه درمن مست                       که آبروی شریعت بدین قدر      نرود

من گدا طلب سرو قامتی دارم                                   که دست درکمرش جزبه سیم و زرنرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید                          چو باشه در پی هر صید مختصر نرود 

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 11:32 توسط ک.م| |

این روزها جوانه های سبز را که با امید سر از خاک آلودی این زمین بلند کردند له میکنند فقط به این جرم که حق رشد می خواهند این روزها دیگر قلم ها ی شخصی هم سمتی به روح خود ندارند تمام سمت ها بطرف گل های خسته و شکسته و کشته ایست که به اشتباه  دل به آرامش ظاهری این دنیای آلوده سپردند و خواستند زنده باشند و زندگی کنند ولی محکوم شدند که شما حق زنده بودن را ندارید یا باید بمیرید یا باید به مانند مرده ها زندگی کنید این روزها شرم حضور دارم از غم و غصه های شخصیم وقتی می شنوم و میبینم که زیر رعد نامردیها گلها رو پر میکنند که این دنیا دنیای خارهاست باید خارها رو با به به و چه چه دسته کنی ! اگر خواستی خار بکنی شریان پیکره ی ظلم را زخمی کرده ای دستت را قطع میکنند چون هر خاری مویرگیست که پیکره ی شریان ظلم را شرب میکند و این دنیا قلب ظلم است و تو حق نداری خنجر به روی قلب بکشی! این روز ها  به حکم انسان بودن نمی توانی پرچم سیاه را به تن روح و جسمت نکنی نمی توانی اشک نریزی  وقتی سر هایی را می بینی که به جرم اینکه نخواستند چون ابلهان سر را به پایین تکان دهند خواستند سر بلند باشند و سربلندی جرم این دنیای کثیف است! در این میان یک سوال برای همیشه باقی می ماند خدا چرا نمی آید زمین؟

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 22:20 توسط ک.م| |